منو تو آغوشت بگیر خدا...

گریه زیباست

آنگاه که نوزاد

دردهایش را فریاد میکند

خوب است

وقتی در آخرین وداع

از هجوم عقده ها میکاهد

جالب است

آنگاه که کاراترین سلاح زن میشود

     .........

و چقدر تلخ

وقتی لبریز میشوی

از اشک هایی که

نتوانسته ای بباری....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات ()

تودروغگو نیستی

من حواسم پرت است

گفته بودی دوستم داری بی اندازه.

خوب که فکر میکنم

تازه میفهمم که "بی اندازه"  یعنی چه!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات ()

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات ()

کمی آرامش...کمی احساس خوب...کمی آغوش...کمی صداقت...!!!

کاش دنیا اینقدر بی رحم و خسیس نبود!!!

پ.ن:از همه چیز خستم،شاید دیگه نباشم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات ()

چرا تا شکفتم

چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
                              چرا بی هوا سرد شد باد

چرا از ذهن
              حرفهای من

                                  افتاد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات ()

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت،

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم،

که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود

تو برو !!

برو تا راحت تر،

تکه های دل خود را آرام

سر هم بند زنم ........

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات ()

ای کاش اعتقاد می توانستم داشت

وقتی به یک نفر_نه بیشتر_بگویم:

_<<خیلی تنهایم! >>

نه تنها با لبهایش،با چشمهایش،با خطوط چهره اش؛

بلکه حتی:

با خونش،با رگها و مویرگهایش

به حرفم نخواهد خندید؛

آنوقت به او می توانستم گفت:

_<< تنهایی:

از شکنجهء تحمل آنکه دوست نمی داری و دوستت دارد؛

از موریانهء تحقیری که رگهایت را می جود اما غرورت به تو فرمان سکوت می دهد؛

وحشتناک تر است.>>

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات ()

همه از عشق و جنون می گویند

همه زین کاسه خون می گویند

نام هر گونه هوس عشق نهند

بیخود از ناز و فزون می گویند

عشق آنست که آتش فکند

آتش اندر دل سرکش فکند

عشق آنست که با یک دیدار

شعله در قلب مشوش فکند

خواستن را نرسیدن عشق است

سوختن و یار و ندیدن عشق است

کی تماس دو بدن عشق بود

دوری و درد کشیدن عشق است

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات ()


Design By : Pichak